درباره وبلاگ


نزدیک است که کافران هنگامی که آیات قرآن را میشنوند تو را با چشمان خود هلاک کنند و میگویند او دیوانه است در حالی که قرآن جز مایه بیداری برای جهانیان نیست.



بگو خدا ! سپس رهایشان كن تا در یاوه‏‌گویی‌هاى خود غوطه‏‌ور باشند!



به کوری دو چشم آن حقیری که از فرط حقارت بد دهان است
به هر دیوار این دنیا نوشتیم
نقی
زیباترین نام جهان است




شیعیان ما به اندازه آب خوردنی ما را نمیخواهند ، اگر بخواهند دعا میکنند و فرج میرسد!
(مهدی موعود)




تنب بزرگ و کوچک ما در خلیج فارس
جز کویت و مسقط و عمان نمیشود
گر صرف و نحو خوانده‌ای این نکته گوشدار
هرچند نکته حالی نادان نمیشود
گر هر دو تنب را بگذاری به روی هم
هرگز برای پای تو تنبان نمی‌شود




شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است به چشمهای من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت


مدیر وبلاگ : علی
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


یا امام نقی (ع)

کمپین وبلاگ نویسی امام علی النقی (ع)

BoOf kOoR
عجب موجود سخت جانیست دل ؛ هزار بار تنگ میشود ، میشکند ، میگیرد ، میسوزد ، میمیرد و باز هم میتپد





امواج زندگی را بپذیر


حتی اگر گاهی اوقات تو را به عمق دریا ببرند


آن ماهی آسوده که بر سطح آب می بینی


مرده است !!!





نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : خاطرات دبستان، عکس فارسی دبستان، باران، زندگی، بوف کور،
لینک های مرتبط :


1391/09/15 :: نویسنده : علی
نظرات ()


آدمیزاد غرورش را خیلی دوست دارد

اگر داشته باشد

آن را از او نگیرید

حتی به امانت نبرید

ضربه ای هم نزنیدش

چه رسد به شکستن یا له کردن

آدمی غرورش را خیلی زیاد

شاید بیشتر از تمام داشته هایش

دوست دارد

حالا ببین اگر خودش ، غرورش را

به خاطر تو

نادیده بگیرد چه قدر دوستت دارد

و این را بفهم آدمیزاد





نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : خاطات دبستان، باز باران با ترانه، عکس فارسی دبستان، غرور، عشق، بوف کور،
لینک های مرتبط :


1391/09/15 :: نویسنده : علی
نظرات ()


درین زندان، برای خود هوای دیگری دارم

جهان، گو، بی صفا شو ، من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر، اما باز

درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم

درین شهر ِ پر از جنجال و غوغایی ، از آن شادم

که با خیل ِ غمش خلوت سرای دیگری دارم

پسندم مرغ ِ حق را ، لیک با حقگویی و عزلت

من اندر انزوای خود ، نوای دیگری دارم

شنیدم ماجرای هر کسی ، نازم به عشق خود

که شیرین تر ز هر کس ، ماجرای دیگری دارم

اگر روزم پریشان شد ، فدای تاری از زلفش

که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم

من این زندان به جرم ِ مرد بودن می کشم، ای عشق

خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است-

-و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان و حرمانهای بعد از آن

جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم

صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم

ولی پاییز را در دل ، عزای دیگری دارم

غمین باغ ِ مرا باشد بهار ِ راستین : پاییز

گه با این فصل ، من سر ّ و صفای دیگری دارم

من این پاییز در زندان ، به یاد باغ و بستانها

سرود ِ دیگر و شعر و غنای دیگری دارم

هزاران را بهاران در فغان آرد ، مرا پاییز

که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم

چو گرید های های ابر ِ خزان ، شب ، بر سر ِ زندان

به کنج ِ دخمه من هم های های دیگری دارم

عجایب شهر ِ پر شوری ست ، این قصر ِ قجر، من نیز

درین شهر ِ عجایب، روستای دیگری دارم

دلم سوزد، سری چون در گریبان ِ غمی بینم

برای هر دلی ، جوش و جلای دیگری دارم

چو بینم موج ِ خون و خشم ِ دلها ، می بَرَم از یاد

که در خون غرقه ، خود خشم آشنای دیگری داری

چرا ؟ یا چون نباید گفت ؟ گویم ، هر چه باداباد!

که من در کارها چون و چرای دیگری دارم

به جان بیزار ازین عقل ِ زبونم ، ای جنون، گُل کن

که سودا و سَرِ زنجیرهای دیگری دارم

بهایی نیست پیش ِ من نه آن مُس را نه این بَه را

که من با نقد ِ مَزدُشتَم، بهای دیگری دارم

دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند

حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم

خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد

ولیکن من برای خود ، خدای دیگری دارم

ریا و رشوه نفریبد ، اهورای مرا ، آری

خدای زیرک بی اعتنای ِ دیگری دارم

بسی دیدم " ظلمنا " خوی ِ مسکین " ربنا" گویان

من اما با اهورایم ، دعای دیگری دارم

ز "قانون" عرب درمان مجو ، دریاب اشاراتم

نجات ِ قوم خود را من " شفای " دیگری دارم

بَرَد تا ساحل ِ مقصودت ، از این سهمگین غرقاب

که حیران کشتیت را ناخدای دیگری دارم

ز خاک ِ تیره برخیزی ، همه کارت شود چون زر

من از بهر ِ وجودت کیمیای دیگری دارم

تملک شأن ِ انسان وَز نجابت نیست ، بینا شو

بیا کز بهر چشمت توتیای دیگری دارم

همه عالم به زیر خیمه ای ، بر سفره ای ، با هم

جز این هم بهر جان تو غذای ِ دیگری دارم

محبت برترین آئین ، رضا عقد است در پیوند

من این پیمان ز پیر ِ پارسای دیگری دارم

بهین آزادگر مزدشت میوه ی مزدک و زردشت

که عالم را ز پیغامش رهای ِ دیگری دارم

شعورِ زنده این گوید ، شعار زندگی این است

امید ! اما برای شعر ، رای دیگری دارم

سنایی در جنان نو شد ، به یادم ز آن طهوری می

که بیند مستم و در جان سنای دیگری دارم

سلامم می کند ناصر ، که بیند در سخن امروز

چنین نصرٌ من اللهی لوای دیگری دارم

مرا در سر همان شور است و در خاطر همان غوغا

فغان هر چند در فصل و فضای دیگری دارم

نصیبم لاجرم باشد ، همان آزار و حرمانها

همان نسج است کز آن من قبای دیگیر دارم

سیاست دان شناسد کز چه رو من نیز چون مسعود

هر از گاهی مکان در قصر و نای دیگری دارم

سیاست دان نکو داند که زندان و سیاست چیست

اگرچ این بار تهمت ز افترای دیگری دارم

چه باید کرد ؟ سهم این است ، و من هم با سخن باری

زمان را هر زمان ذ َمّ و هجای دیگری دارم

جواب ِ های باشد هوی - می گوید مثل - و این پند

من از کوه ِ جهان با هوی و های دیگری دارم


||| مهدی اخوان ثالث (م.امید) |||





نوع مطلب :
برچسب ها : من این پاییز در زندان، مهدی اخوان ثالث، پاییز، زندان،
لینک های مرتبط :


1391/09/14 :: نویسنده : علی
نظرات ()


اون خره بود تو کلاه قرمزی !

دو روز تحویلش گرفتن !

از فرداش اومد گفت من اسبم !!!

بعضی آدما هم دقیقا همینن !!






نوع مطلب :
برچسب ها : بوف کور، کلاه قرمزی، عکس عاشقانه، عکس قلب روی شن، دیگر هیچکس برایم او نمی شود حتی خودش،
لینک های مرتبط :


1391/09/14 :: نویسنده : علی
نظرات ()








یكى بود.یکى نبود. پیرزنى سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.

روزى از روزها از تنهایى حوصله اش سر رفت.

با خودش گفت: «از وقتی دختر كوچكترم را فرستاده ام خانه ى بخت, خانه ام خیلى سوت و كور شده, خوب است بروم سرى بزنم به او و آب و هوایى عوض كنم.»

پیرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه ى دختر تازه عروسش كه بیرون شهر, بالاى تپه اى قرار داشت.

چشمتان روز بد نبیند! از دروازه شهر كه پا گذاشت بیرون گرگ گرسنه اى جلوش سبز شد.

 پیرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالایى كرد.

گرگ گفت «اى پیرزن! كجا مى روى؟»

پیرزن گفت «مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متننجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

گرگ گفت «بى خود به خودت زحمت نده. چون من همین حالا یك لقمه ات مى كنم.»

پیرزن گفت «یك لقمه پوست و استخوان كه سیرت نمی كند؛ بگذار برم خانه ى دخترم؛ چند روزى خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بیارد و حسابى چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.»

گرگ گفت «بسیار خوب! اما یادت باشد من از اینجا جم نمى خورم تا تو برگردى.»

پیرزن گفت «خیالت تخت باشد. زود برمى گردم.»

و راه افتاد.

چند قدم كه رفت پلنگى, مثل اجل معلق پرید جلوش و پرسید «كجا می روى پیرزن؟»

پیرزن از ترس جانش تعظیم كرد

و گفت «مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

پلنگ گفت «زحمت نكش؛ چون من خیلى گرسنه ام و همین حالا باید تو را بخورم.»

پیرزن گفت «یك لقمه پیرزن كجای شكمت را پر می كند؟ بگذار برم خانه دخترم, چند روزى خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابی چاق وچله بشوم, آن وقت برمى گردم اینجا, من را بخور.»

پلنگ گفت «بدفكرى نیست. تا تو برگردى, من دندان رو جگر می گذارم و همین دور و بر می پلكم.»

پیرزن گفت «زیاد چشم به انتظارت نمی گذارم؛ زود برمی گردم.»

و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانه ى دخترش نرسیده بود كه شیرى غرش كنان جلویش را گرفت.

پیرزن از ترس سر جاش خشكش زد و تته پته كنان سلام كرد و جلو شیر افتاد به خاك.

شیر غرشى کرد و گفت «كجا دارى می روى پیرزن؟»

پیرزن گفت «دارم مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

شیر گفت «نه. نمی گذارم؛ چون شكم من از گشنگى افتاده به قار و قور و همین حالا تو را مى خورم.»

پیرزن گفت «ای شیر! تو سلطان جنگلى؛ دل و جگر گاو نر و ران گورخر هم شكمت را سیر نمى كند؛ تا چه رسد به من پیرزن كه یك چنگ پوست و استخوان بیشتر نیستم؛ صبر كن برم خانه دخترم, چند روزى خوب بخورم و بخوابم, حسابى چاق و چله بشوم و برگردم. آن وقت من را بخور.»

شیر گفت «برو! اما زیاد معطل نكن كه خیلى گشنه ام.»

پیرزن گفت «زیاد چشم به راهت نمى گذارم.»

و راهش را گرفت رفت تا به خانه دخترش رسید.

دختر و دامادش خوشحال شدند.

وقت شام پیرزن را بالاى سفره نشاندند و پلو و خورش و میوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن كردند.

پیرزن سه چهار روز خورد و خوابید. وقت برگشتن به دخترش گفت «برو یك كدو تنبل بزرگ براى من بیار.»

دختر رفت كدوى بزرگی آورد.

پیرزن گفت «در جمع و جورى برای كدو بساز و توى كدو را خوب خالى كن.»

دختر پرسید «براى چه این كار را بكنم؟»

پیرزن هر چه را كه موقع آمدن براش پیش آمده بود شرح داد و آخر سر گفت «وقتى خواستم برم, می روم توى كدو. تو هم ببرم بیرون هلم بده و قلم بده.»

دختر توى كدو را خوب خالى كرد. پیرزن رفت تو كدو و دختر كدو را برد بیرون و از سرازیرى جاده قلش داد پایین.

كدو قلقله زن قل خورد تا رسید نزدیك شیر.

شیر تا دید كدو دارد می آید, پرید جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدى پیرزن؟»

كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

شیر گفت «خیلی خوب.»

و كدو را قل داد و ول داد.

كدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیك پلنگ.

پلنگ تا دید كدو دارد می آید, رفت جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدى پیرزن؟»

كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

پلنگ هم گفت «خیلی خوب!»

و كدو را قل داد و ول داد.

كدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیك گرگ.

گرگ تا دید كدو دارد می آید, دوید جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»

كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

گرگ صداى پیرزن را شناخت. گفت «سر من كلاه می گذارى؟ تو همان پیرزنى هستى كه قرار بود بخورمت. حالا رفته اى توی كدو؟»

گرگ شروع كرد به سوراخ كردن كدو و همین كه از این ور كدو رفت تو, پیرزن دركدو را ورداشت و از آن ور كدو آمد بیرون.

دوید توى خانه اش و در را پشت سرش بست.

قصه ى ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید!!!




نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : کدو قلقله زن، داستان كدو قلقله زن، قصه كدو قلقله زن، خاطرات کودکی، نوستاژی، کتاب فارسی دبستان، در این سینی سیب است،
لینک های مرتبط :


1391/09/14 :: نویسنده : علی
نظرات ()


از در بسته دزد رد میشه ولی از در باز رد نمیشه

وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش

فکر میکنه یکی هست که در ُ باز گذاشتی دیگه

ولی وقتی در بسته باشه ، فکر میکنه کسی نیست ُ یه عالمه چیز خوب اون تو هست ُ میره سراغشون دیگه

در باز ُ کسی نمیزنه ولی در بسته رو همه میزنن

خود شما به خاطر اینکه بدونی توی این پسته در بسته چیه میشکنیدش

 شکسته میشه اون در

دل آدما هم مثل همین پسته میمونه !!

یه سری از دل ها درشون بازه میفهمی تو دلش چیه

ولی یه سری از دل ها هست درشون بسته اس

اینقدر بسته نگهش می دارن که بالاخره یه روز مجبور میشن بشکنن و همه چی خراب میشه  !!!

||| فامیل دور |||





نوع مطلب :
برچسب ها : دیالوگ، کلاه قرمزی، فامیل دور، دل،
لینک های مرتبط :


1391/09/14 :: نویسنده : علی
نظرات ()












هی روزگار !!!





شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام  !


خودمانی بگویم ؛


به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی !!






نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : نوستالژی، فارسی دبستان، عکس کتاب فارسی، خاطرات دبستان، بابا آب داد،
لینک های مرتبط :


1391/09/12 :: نویسنده : علی
نظرات ()

استاندار تهران از تعطیلی تمامی ادارات،

دستگاه‌های دولتی،

مدارس و موسسات وابسته به دولت،

دانشگاه‌ها

در روزهای سه‌شنبه و چهارشنبه خبر داد.


منبع ایسنا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


1391/09/12 :: نویسنده : علی
نظرات ()


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic