درباره وبلاگ


نزدیک است که کافران هنگامی که آیات قرآن را میشنوند تو را با چشمان خود هلاک کنند و میگویند او دیوانه است در حالی که قرآن جز مایه بیداری برای جهانیان نیست.



بگو خدا ! سپس رهایشان كن تا در یاوه‏‌گویی‌هاى خود غوطه‏‌ور باشند!



به کوری دو چشم آن حقیری که از فرط حقارت بد دهان است
به هر دیوار این دنیا نوشتیم
نقی
زیباترین نام جهان است




شیعیان ما به اندازه آب خوردنی ما را نمیخواهند ، اگر بخواهند دعا میکنند و فرج میرسد!
(مهدی موعود)




تنب بزرگ و کوچک ما در خلیج فارس
جز کویت و مسقط و عمان نمیشود
گر صرف و نحو خوانده‌ای این نکته گوشدار
هرچند نکته حالی نادان نمیشود
گر هر دو تنب را بگذاری به روی هم
هرگز برای پای تو تنبان نمی‌شود




شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است به چشمهای من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت


مدیر وبلاگ : علی
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


یا امام نقی (ع)

کمپین وبلاگ نویسی امام علی النقی (ع)

BoOf kOoR
عجب موجود سخت جانیست دل ؛ هزار بار تنگ میشود ، میشکند ، میگیرد ، میسوزد ، میمیرد و باز هم میتپد




 


اهل دانشگاهم


قبله ام استادست


جا نماز من نمره


پیشه ام مشروطی


من کتابم را وقتی می خوانم که بگوید استاد:


" امتحان نزدیک است "


دیشب اما خواندم


یک ورق از آن را


همه ذرات کتابم متعجب شده اند !!

 

 

بوی شوم امتحان آید همی


یار صفر مهربان آید همی


ما ز تعلیم و تعلم خسته ایم


دل به امید تقلب بسته ایم


ما برای کسب مدرک آمدیم


نی برای درک مطلب آمدیم


_ ایام جانسوز و جانگداز امتحانات بر شما دانش آموزان و دانشجویان کوشا تسلیت _




خانم های عزیز


لطفا جزوات را با  خودکاری غیر از آبی ، مشکی و حداکثر قرمز ننویسید !


موقع کپی گرفتن بدجور کپی میشه !


در صورت تکرار این عمل جزوه اصلی از شما گرفته خواهد شد


و کپی ها را تحویلتان خواهیم داد !!


با تشکر




سلامتی دانشجویی که آخر ترم جزوه هیچ احدی رو کپی نگرفت ؛ مثل مرد افتاد !





نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : بوف کور، عاشقانه، عکس فارسی دبستان، شعر طنز امتحانات، فارسی دبستان روباه و زاغ،
لینک های مرتبط :


1391/10/11 :: نویسنده : علی
نظرات ()


آدم ها همیشه به نصیحت نیازی ندارند


گاهی تنها چیزی که واقعا به آن محتاجند


دستی است که بگیرد


گوشی است که بشنود


و قلبی است که آنها را درک کند





نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : بوف کور، فارسی دبستان، عکس فارسی دبستان، خاطرات دبستان، لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود،
لینک های مرتبط :


1391/09/20 :: نویسنده : علی
نظرات ()

سال ۳۶۵ روز است.

در حالی که در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند .

حداقل ۵۰  روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوامطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگرباقیمیماند.

در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا ۱۲۲ روز میشود. بنابراین ۱۴۱ روز باقی میماند.

اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را میطلبد که جمعا ۱۵ روز میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.

طبیعتا ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز میشود. پس ۹۶ روز باقی میماند.

یک ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چراکه انسان موجودی اجتماعی است. این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.

روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی میماند.

تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی میماند.

در سال شما ۱۰ روز را به بازی میگذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.

در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است .

سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی میماند.

یک روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند !!!



میگن تو جهنم ترتیب روزا اینجوریه


شنبه


عصر جمعه


عصر جمعه


عصر سیزده بدر


عصر جمعه


31 شهریور


عصر جمعه






نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : چرا ما نمیتونیم درس بخوانیم، بوف کور، نوستالژی، فارسی دبستان، عکس،
لینک های مرتبط :


1391/09/17 :: نویسنده : علی
نظرات ()


امواج زندگی را بپذیر


حتی اگر گاهی اوقات تو را به عمق دریا ببرند


آن ماهی آسوده که بر سطح آب می بینی


مرده است !!!





نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : خاطرات دبستان، عکس فارسی دبستان، باران، زندگی، بوف کور،
لینک های مرتبط :


1391/09/16 :: نویسنده : علی
نظرات ()


آدمیزاد غرورش را خیلی دوست دارد

اگر داشته باشد

آن را از او نگیرید

حتی به امانت نبرید

ضربه ای هم نزنیدش

چه رسد به شکستن یا له کردن

آدمی غرورش را خیلی زیاد

شاید بیشتر از تمام داشته هایش

دوست دارد

حالا ببین اگر خودش ، غرورش را

به خاطر تو

نادیده بگیرد چه قدر دوستت دارد

و این را بفهم آدمیزاد





نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : خاطات دبستان، باز باران با ترانه، عکس فارسی دبستان، غرور، عشق، بوف کور،
لینک های مرتبط :


1391/09/16 :: نویسنده : علی
نظرات ()








یكى بود.یکى نبود. پیرزنى سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.

روزى از روزها از تنهایى حوصله اش سر رفت.

با خودش گفت: «از وقتی دختر كوچكترم را فرستاده ام خانه ى بخت, خانه ام خیلى سوت و كور شده, خوب است بروم سرى بزنم به او و آب و هوایى عوض كنم.»

پیرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه ى دختر تازه عروسش كه بیرون شهر, بالاى تپه اى قرار داشت.

چشمتان روز بد نبیند! از دروازه شهر كه پا گذاشت بیرون گرگ گرسنه اى جلوش سبز شد.

 پیرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالایى كرد.

گرگ گفت «اى پیرزن! كجا مى روى؟»

پیرزن گفت «مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متننجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

گرگ گفت «بى خود به خودت زحمت نده. چون من همین حالا یك لقمه ات مى كنم.»

پیرزن گفت «یك لقمه پوست و استخوان كه سیرت نمی كند؛ بگذار برم خانه ى دخترم؛ چند روزى خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بیارد و حسابى چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.»

گرگ گفت «بسیار خوب! اما یادت باشد من از اینجا جم نمى خورم تا تو برگردى.»

پیرزن گفت «خیالت تخت باشد. زود برمى گردم.»

و راه افتاد.

چند قدم كه رفت پلنگى, مثل اجل معلق پرید جلوش و پرسید «كجا می روى پیرزن؟»

پیرزن از ترس جانش تعظیم كرد

و گفت «مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

پلنگ گفت «زحمت نكش؛ چون من خیلى گرسنه ام و همین حالا باید تو را بخورم.»

پیرزن گفت «یك لقمه پیرزن كجای شكمت را پر می كند؟ بگذار برم خانه دخترم, چند روزى خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابی چاق وچله بشوم, آن وقت برمى گردم اینجا, من را بخور.»

پلنگ گفت «بدفكرى نیست. تا تو برگردى, من دندان رو جگر می گذارم و همین دور و بر می پلكم.»

پیرزن گفت «زیاد چشم به انتظارت نمی گذارم؛ زود برمی گردم.»

و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانه ى دخترش نرسیده بود كه شیرى غرش كنان جلویش را گرفت.

پیرزن از ترس سر جاش خشكش زد و تته پته كنان سلام كرد و جلو شیر افتاد به خاك.

شیر غرشى کرد و گفت «كجا دارى می روى پیرزن؟»

پیرزن گفت «دارم مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»

شیر گفت «نه. نمی گذارم؛ چون شكم من از گشنگى افتاده به قار و قور و همین حالا تو را مى خورم.»

پیرزن گفت «ای شیر! تو سلطان جنگلى؛ دل و جگر گاو نر و ران گورخر هم شكمت را سیر نمى كند؛ تا چه رسد به من پیرزن كه یك چنگ پوست و استخوان بیشتر نیستم؛ صبر كن برم خانه دخترم, چند روزى خوب بخورم و بخوابم, حسابى چاق و چله بشوم و برگردم. آن وقت من را بخور.»

شیر گفت «برو! اما زیاد معطل نكن كه خیلى گشنه ام.»

پیرزن گفت «زیاد چشم به راهت نمى گذارم.»

و راهش را گرفت رفت تا به خانه دخترش رسید.

دختر و دامادش خوشحال شدند.

وقت شام پیرزن را بالاى سفره نشاندند و پلو و خورش و میوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن كردند.

پیرزن سه چهار روز خورد و خوابید. وقت برگشتن به دخترش گفت «برو یك كدو تنبل بزرگ براى من بیار.»

دختر رفت كدوى بزرگی آورد.

پیرزن گفت «در جمع و جورى برای كدو بساز و توى كدو را خوب خالى كن.»

دختر پرسید «براى چه این كار را بكنم؟»

پیرزن هر چه را كه موقع آمدن براش پیش آمده بود شرح داد و آخر سر گفت «وقتى خواستم برم, می روم توى كدو. تو هم ببرم بیرون هلم بده و قلم بده.»

دختر توى كدو را خوب خالى كرد. پیرزن رفت تو كدو و دختر كدو را برد بیرون و از سرازیرى جاده قلش داد پایین.

كدو قلقله زن قل خورد تا رسید نزدیك شیر.

شیر تا دید كدو دارد می آید, پرید جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدى پیرزن؟»

كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

شیر گفت «خیلی خوب.»

و كدو را قل داد و ول داد.

كدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیك پلنگ.

پلنگ تا دید كدو دارد می آید, رفت جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدى پیرزن؟»

كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

پلنگ هم گفت «خیلی خوب!»

و كدو را قل داد و ول داد.

كدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیك گرگ.

گرگ تا دید كدو دارد می آید, دوید جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»

كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»

گرگ صداى پیرزن را شناخت. گفت «سر من كلاه می گذارى؟ تو همان پیرزنى هستى كه قرار بود بخورمت. حالا رفته اى توی كدو؟»

گرگ شروع كرد به سوراخ كردن كدو و همین كه از این ور كدو رفت تو, پیرزن دركدو را ورداشت و از آن ور كدو آمد بیرون.

دوید توى خانه اش و در را پشت سرش بست.

قصه ى ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید!!!




نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : کدو قلقله زن، داستان كدو قلقله زن، قصه كدو قلقله زن، خاطرات کودکی، نوستاژی، کتاب فارسی دبستان، در این سینی سیب است،
لینک های مرتبط :


1391/09/15 :: نویسنده : علی
نظرات ()












هی روزگار !!!





شاید برایت عجیبست این همه آرامش ام  !


خودمانی بگویم ؛


به آخر خط که برسی دیگر فقط نگاه میکنی !!






نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : نوستالژی، فارسی دبستان، عکس کتاب فارسی، خاطرات دبستان، بابا آب داد،
لینک های مرتبط :


1391/09/13 :: نویسنده : علی
نظرات ()


من از روزی میترسم که تکنولوژی از تعامل انسانی پیشی بگیرد


چنین روزی جهان نسلی از احمق ها خواهد داشت



تو زندگیمون فهمیدیم آقا ،

یا بآس گرگ باشی یا گوسفند

یا  بآس بزنی یا میزننت

یا بآس بخوری یا میخورنت

یا بآس بمالی یا میمالنت

حالا ما اشتباه کردیم ، ولی از یه گرگ بارون دیده به شما نصیحت :

یعنی گرگم شدین ، جهنم ! بشین !

ولی این تن بمیره جون هرچی مرده گوسفند نباشین تو زندگیتون !







در زندگی زخم هایی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به كسی اظهار كرد، چون عموما عادت دارند كه این دردهای باورنكردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر كسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می كنند آن را با لبخند شكاك و تمسخرآمیز تلقی بكنند: زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نكرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس كه تأثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسكین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید ...  !!!

آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرأ احتیاجات و هوی و هوس مرا دارند برای گول‌زدن من نیستند؟ آیا یک‌مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول‌زدن من به‌وجود آمده‌اند؟ آیا آن‌چه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد ... ؟

عشق چیست؟ برای همهٔ رجاله‌ها یک هرزگی، یک ولنگاری موقتی است. عشق رجاله‌ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار می‌کنند پیدا کرد. مثل: دست خر تو لجن زدن و خاک تو سری کردن. ولی عشق نسبت به او برای من چیز دیگر بود ... .


بوف کور pdf





نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : بوف کور، boof koor، در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، نستالژی، صادق هدایت، دانلود رمان بوف کور، بوف کور بدون سانسور،
لینک های مرتبط :


1391/12/9 :: نویسنده : علی
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو