درباره وبلاگ


نزدیک است که کافران هنگامی که آیات قرآن را میشنوند تو را با چشمان خود هلاک کنند و میگویند او دیوانه است در حالی که قرآن جز مایه بیداری برای جهانیان نیست.



بگو خدا ! سپس رهایشان كن تا در یاوه‏‌گویی‌هاى خود غوطه‏‌ور باشند!



به کوری دو چشم آن حقیری که از فرط حقارت بد دهان است
به هر دیوار این دنیا نوشتیم
نقی
زیباترین نام جهان است




شیعیان ما به اندازه آب خوردنی ما را نمیخواهند ، اگر بخواهند دعا میکنند و فرج میرسد!
(مهدی موعود)




تنب بزرگ و کوچک ما در خلیج فارس
جز کویت و مسقط و عمان نمیشود
گر صرف و نحو خوانده‌ای این نکته گوشدار
هرچند نکته حالی نادان نمیشود
گر هر دو تنب را بگذاری به روی هم
هرگز برای پای تو تنبان نمی‌شود




شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است به چشمهای من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت


مدیر وبلاگ : علی
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


یا امام نقی (ع)

کمپین وبلاگ نویسی امام علی النقی (ع)

BoOf kOoR
عجب موجود سخت جانیست دل ؛ هزار بار تنگ میشود ، میشکند ، میگیرد ، میسوزد ، میمیرد و باز هم میتپد




غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت  کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرو رفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان  یافته بود. ریزعلی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت. در آن شب سرد و  تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد.

دهی که ریزعلی در آن زندگی می  کرد نزدیک راه آهن بود. ریزعلی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد.  آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست. سنگ های بسیاری از کوه فرو ریخت و  راه آهن را مسدود کرد. ریزعلی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار مسافربری به آن  جا خواهد رسید. با خود اندیشید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد کند واژگون  خواهد شد. از این اندیشه سخت مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه  راننده ی قطار را از خطر آگاه کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد  که نزدیک شدن آن را خبر داد.

ریزعلی روزهایی را که به تماشای قطار می رفت به یاد آورد. صورت خندان مسافران را به  یاد آورد که از درون قطار برای او دست تکان می دادند. از اندیشه ی حادثه ی خطرناکی  که در پیش بود قلبش سخت به تپش افتاد. در جست و جوی چاره ای بود تا بتواند جان  مسافران را نجات بدهد. ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید،  به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست. نفت فانوس را بر لباسها  ریخت و آن را آتش زد. ریزعلی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار  شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را  کشید. قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از  قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریزعلی، که با بدن برهنه در آنجا  ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است.





نوع مطلب : خاطرات دبستان و ..، 
برچسب ها : دهقان فداکار، ریزعلی،
لینک های مرتبط :


1391/05/16 :: نویسنده : علی
نظرات ()

گاو ما ما می كرد گوسفند بع بع می كرد
سگ واق واق می كرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنك كجایی ...؟


شب شده بود؛ اما حسنک به خانه نیامده بود

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات

جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست؛

چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد؛

کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است؛

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند، و دیگر با او چت نکند؛

چون او با پترس چت می کرد.

پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته و چت می کند.

روزی پترس دید که سدّ سوراخ شده؛

اما انگشت او درد می کرد؛چون زیاد چت کرده بود.

او نمی دانست که سدّ تا چند لحظه ی دیگر می شکند،

و از این رو در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم داشت با قطار به آن سرزمین برود،

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریز علی دید که کوه ریزش کرده، اما حوصله نداشت.

ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد.

ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.

کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت.

خانه مثل همیشه سوت و کور بود.

الآن چند سالی است که کوکب خانم"همسر ریز علی"

مهمان ناخوانده ندارد،

او حتی مهمان خوانده هم ندارد،

او اصلا حوصله ی مهمان ندارد،

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید،

چوپان دروغ گو به او گوشت خر فروخت.

اما او از چوپان دروغ گو هم گله ندارد.

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

و به همین دلیل است که :

"دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد"





نوع مطلب :
برچسب ها : حسنك كجایی، حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید، موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست، تصمیم کبری، کوکب خانم، پتروس، ریز علی، دهقان فداکار، چوپان دروغ گو،
لینک های مرتبط :


1391/03/16 :: نویسنده : علی
نظرات ()


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو